بنیادگرایی ایرانی- بخش پنجم

اينده بنيادگرايي، مهم  ترين سؤالي است که مي توان در اين مقاله به ان پرداخت. امروزه مي بايد به اين پرسش داده شود که نهايت بنيادگرايي و مدرنيزاسيون اسلامي چيست. اين را بايد بر پرسشي مبني بر اينکه تا چه  زماني اين تفکر بر جامعه ايراني حکمفرماست، مقدم نمود. نکته اي که بايد در ابتدا گوشزد کنيم اين است که تعصب و عصبيت جزم انديشانه، کار ويژه اصلي شخص بنيادگراست، همان گونه که خرافات را ميتوان اصلي ترين مشخصه سنت گرا، دست کم در جامعه ايراني ديد. تعصب يعني پايبندي سرسختانه به اموزه هاي ذهني و انتزاعي و اجراي سرسختانه ان ها ولو با خشونت. مفروض اصلی بر این امر مبتنی است که ايدئولوژي ها و ارزش هاي مبتني بر تعصب، برخلاف باور عامه، با وجود انکه در ابتدا سازش ناپذيرند و با ازادي هاي ولو محدود خصومت مي ورزند، سرانجام نرم خواهند شد و به تساهل و تسامح روي خواهند اورد. به بيان ديگر تعصب در درازمدت، دوست جامعه مدني و خرافات دشمن ان است. اما چگونه؟

 شايد توضيح و تشريح اين گزاره، اصلي ترين هسته فکري اين بخش باشد. همان طور که در سطور بابل ذکر شد، تا پیش از انقلاب ایران روحانیت شیعه نه همچون مسیحیت ازساختار متشکل برخوردار نبود و به همین واسطه روند دگردیسی موجود در بطن عالم مسیحیت را یارای تعمیم به عالم مسلمانان نبود.انقلاب ایران اما با پیدایش و تکوین خویش این انسداد را به میزان زیادی تغییر نمود.روحانیت شیعه که از دیرباز برخلاف رقیب خویش ، اهل سنت ، از هر گونه مرکزیتی بی بهره بود اما اینک از سلسله مراتبی پیچیده برخوردار است که ولی فقیه،معادل پاپ؛ در راس آن قرار دارد.

«(آیت ا..)خمینی در دوران حکومتش موجب نوعی «مسیحی شدن» نهادهای اسلامی شده است، یعنی خود او ظاهرا در مقام یک پاپ معصوم، و یک سلسله مراتب با کارکردی معادل اسقف اعظم ، اسقف، و کشیش.همه ی اینها با سنت اسلامی بیگانه بود و بنابراین «انقلاب اسلامی» در مفهومی کاملا متفاوت از انچه مهمولا از اشاره به میراث (آیت ا…) خمینی مستفاد می شود برپا شد ….  شاید مسلمانان که دچار یک بیماری مسیحی شده اند، به یک درمان مسیحی هم روی آورند، یعنی جدایی دین و دولت.» (برنار لوییس)

و این یعنی خروج از دور بی پایان ذکر شده توسط  ادموند برک در عالم اسلام.

 تعصب جزم انديشانه، خدمتي دوگانه به ازادي و نهادينه سازي ارزش هاي انسانگرايانه در جامعه کمک مي کنند. فرآیندی مسلسل که با شروع نخستین گام، گام های ثانوی را به امری اجتناب ناپذیرتبدیل می کند:

  

1. با همگاني کردن موعظه و پند و اندرز، قدرت انحصاري روحانيت را تضعيف مي نمايد و بدين ترتيب طبقه مستقل و بانفوذ روحانيت را ناتوان مي نمايد.

 

2.ارزش حامل تعصب، در طول دوران فروکش کردن شعله تعصب خود به ازادي گرايش مي يابند.

 

اما تشریح و تبیین بیشتری لازم است. نتيجه اول استيلاي بنيادگرايان بر جامعه، همگاني شدن اتش تصعب است. در اين وضعيت، فرد مسلمان نه تنها به اموزه هاي ديني ودگم تعصبي و پرخاشگر و به کمک اموزه نيرومند شهادت دست مي يازند، بلکه بر عمل و رفتار ساير اعضاي جامعه مطابق اموزه هاي ديني اصرار مي ورزند: امر به معروف و نهي از منکر. با عطف به چنين حکمي است که زمينه براي شعله ور شدن هرچه بيشتر اتش خروشان جزم انديشي و تحجر مختلط با عصبيت بيش از پيش مهيا مي شوند. فرد بنيادگرا، نه تنها خود را در برپايي احکام شريعت محق مي داند بلکه با هرگونه انحراف حاکم مسلمين، يعني فرمانرواي پرتوپياي ذهني خويش که اينک عينيت يافته است، به مقابله برمي خيزد و به انحا گوناگون سعي در هدايت اين کژروي حاکمان مي کند، ولو اين انحراف حاکمان از روي استيصال باشد (مذاکره با دولت امريکا بر سر منافع عراق!! و نه بر اساس منافع ملي) و يا بر اساس شعارهاي دماگوژيستي و پويوليستي باشد (دعوت به حضور زنها در ورزشگاه ها). اما همان طور که در نتيجه دوم گفته شده، چگونه ارزشهاي مذکور به ازادي روي مي اورند و تساهل و تسامح يعني بن مايه اصلي ذهنيت متساهل را مي پذيرند. اين جاست که مي بايست به رفتارشناسي علما و يا دست کم اکثريت قابل توجه روحانيت اسلامي، به ويژه روحانيون پا به سن گذاشته (خواه حاضر در نظام جمهوري اسلامي و خواه ناظر بر هم قشران خويش) رجوع کنيم. در حقيقت، اولين گروه و في المجموع، شايد تنها گروه بانفوذ زيان ديده از اين تکامل پديده بنيادگرايي، روحانيت مسلمان است. نهادي که به واسطه همه گير شدن تعصب و از دست دادن صلاحيت انحصاري خويش در دادن فتوي و حکم و نظارت بر اعمال مبتني بر انديشه امر به معروف و نهي از منکر، اقتدار سنتي خويش را در جامعه از دست رفته و نفوذ کلام يگانه خود را بر ساير اقشار رنگ باخته مي بيند. چه به واسطه عملکرد تهاجمي و خشن پيروان ديروز انان، ناشي از غلبه تفکر متعصبانه بر جامعه، اين روحانيت مستقل است که به اشتباه به مثابه نيروي مشروعيت بخش انديشه مريدان ديروز و مجريان امروز متعصب خويش در مظان اتهام قرار مي گيرند. واکنش پيش روي روحانيت براي بقاي خود، مخالفت تدريجي با هواداران متعصب خود است. مريد و مرادان ديروز، علنا به رويارويي با يکديگر بپا مي خيزند. اما نبايد پنداشت که اين تقابل به يکباره با شدت عمل است. نه اين گونه نيست. رويارويي اين دو گروه، تدريجي و مبتني بر يارگيري از طرفين است. بدين ترتيب که پيروان متعصب حکم مسلط بر جامعه، به دست چيني اساتيد سابق خويش دست مي زند(مصباح یزدی و انجمن حجتیه) و ان دسته از روحانيتي که به انتقاد از شيوه و برخورد تعصبي با جامعه انتقاد کرده اند را به کناري مي زنند(هاشمی ، خاتمی و حتی جامعه روحانیت مبارز). روحانيون خارج شده از دايره قدرت به يارگيري مجدد در متن اجتماع دست مي زنند و ان هم با سلاح ديگر: اسلام نوانديش. اسلامي که از طرف اين دسته تبليغ مي شود کاملا با حقوق فرد و ازادي هاي اوليه ونهادهاي ازاد مسلط برجامعه يعني دموکراسي، انطباق پذير به نظر مي رسد.

 نبايد از نظر دور داشت که جامعه به عنوان يک کل طالب سازش، حاضر به حفظ قدرت روحانيت در تمامي عرصه هاست، اما نه قدرت فراگيرو نه به صورت مطلق و بی شریک. بدين ترتيب روحانيت از ارزوي تحميل حکومت حق و اسماني و الهي دست می شوید و رويه مسالمت جويانه و سهل گيرانه تري درپيش می گيرد. اينجاست که روحانيت دگرديس شده اسلام، چه انان که خواهان اسلام سنتي و نه بنيادگرا هستند و چه انان که به اسلام نوانديش روي اورده اند، همه توان خود را صرف مبارزه با تعصب هواداران افراطي مي سازد و تقدس زدايي و سکولاريسمي که داراي توان و قدرت روزافزوني است را به ارامي تحمل مي کند. هواداران متعصب بنيادگرايان ايراني نيز درون گرا مي شوند و به زهد اين جهاني يعني مال اندوزي توام با بي اعتنايي مي گروند.

 

منتشرشده در: on آگوست 1, 2008 at 5:46 ق.ظ (۰) دیدگاه

بنیادگرایی ایرانی-بخش چهارم

نکته ان است که به کارگيري تکنولوژي مدرن، عيني ترين قالب مدرنيته، نيز در چارچوب اين علت نمايي بيان مي شود. استفاده از اين نمود مدرن، تنها به بهانه سوداوري و معرف نيازهاي واقعي نيست. وسيله ايست که براي کشتن، الت شکنجه، سانسور پيشرفته، سيستم بازجويي و کنترل امنيت و به طور کلي، ابزاريست در جهت سرکوب مخالفين. پس بکارگيري تکنولوژي، نه در بذل توجه و شيفتگي دست کم احترام اميز به اموزه هاي مدرن، بلکه در به کارگيري ان به مثابه ابزاريست در جهت رسيدن به هدف، ولو اين ابزار برامده از جوهره و فرهنگي باشد که خصم تفکر جوهري بنيادگرايان باشد: هدف ابزار را توجيه مي کند و اين يعني عقلانيت ابزاري.

اينجاست که به نزاع بنيادگرايان به غرب مي رسيم. دعوا بر سر اسلام و اخرت نيست، منازعه بر سر تصاحب فاز نهايي تکنولوژي امروزين است: بمب اتم. اختلاف نه بر سر حقانیت آموزه ها که بر سر محدوده ميلتاريزه شدن است. تقابل نه برپايه توحيد و مساوات بلکه بر سر جلوه هاي تند روانه از قهر حکومتي است. شايد بهتر باشد که دولت بنيادگرا را ماشين سرکوبگرا ناميم.

به دولت رسيديم. نگاه اين بنيادگرايان نيز به دولت خاص و منحصر به فرد است. برخلاف بسياري از اثار اوليه اسلامي ، اينان گرچه خواهان برخورد با نظام هاي مدرن هستند، اما به هيچ وجه به برخورد با ساختار دولت و کارکرد ان در جامعه روي خوش نشان نمي دهند. به بيان ديگر، بوروکراسي گسترده و نظام   هيرارشي وار اداري از مشخصه هاي بارز ستيزه جويان بنيادگراست. چنين افرادي حتي با تضعيف نهاد دولت نيز مخالفند علي الخصوص با جوامعي که ميزان پلوراليسم ان، به واسطه تقويت جامعه مدني و نفوذ نهادهاي غيرحکومتي، در سطح جامعه بيشتر به چشم مي خورد.

در ميان بنيادگرايان ايراني، انچه که جلب توجه مي کند، قلت سن انان است. اکثريت اين بنيادگرايان دواتشه،این کاسه های داغ تر ازآش، حاميان جواني هستند که نمي توان انان را سنت گرا ناميد. درحقيقت اين گونه ويژگي است که دانشگاه ها را به مثابه يکي از نمودهاي مدرن در جامعه نيمه مدرن- نيمه سنتي ايران، به اصلي ترين مکان برخورد مدرنيته و بنيادگرايي تبديل نموده است. حتي ديوانسالاري مدرن و نظام اداري عريض و طويل ايراني نيز قابل قياس با دانشگاه نيست. هرچند که نمي توان تمام محيط هاي دانشگاهي را در زمره عرصه هاي برخورد بنيادگرایي با مدرنيته دانست. تنها دانشگاه ها و مراکز اموزشي را مي توان در اين مقوله گنجاند که از پتانسيل بالقوه اي براي تبديل ميدان نزاع بره باشند: دانشگاه هاي صنعتي. اما به چه دليل دانشگاه هاي صنعتي؟ در ايران، دانشگاه هاي صنعتي مهمترين مراکز اموزشي مهندسين است. مهندسيني که با ذهن خلاق خود، مي سازند و مي سازند. در حقيقت، مهندسين نماد پيشرفت ظاهري مدرنيته، يعني ساختار و قالب ان هستند و اين نمود را به بهترين وجه عرضه مي دارند. پيشرفتي که در نگاه بنيادگرايان، ابزاري است الزامي در برخورد با غرب و ايجاد خفقان داخلي. اين گونه است که مهندسين در جامعه ايراني ارج و قرب مي يابند، چه شعار اصلي انان توانايي است به تغيير: ما مي توانيم. باز به همين دليل است که علوم انساني و ساير اشتقات ان به ويژه علوم سياسي،جامعه شناسي و فلسفه تحقير مي شوند و به کناري گذاشته مي شوند، چه بنيادگرايان هستند که اموزه هاي مدرن و هسته آن را، عقلانیت انتقادی،  را رد مي نمايند. تجليل از مهندسين يعني تجليل از خودکفايي و تاکيد بر واژه استقلال. استقلالي که هسته ان بر قطع هرگونه مراوده با غرب و تخاصم با ان گرايش دارد و اين يعني غارنشيني.

اما آنچه که در این راستا شایسته توجه می نماید ، ترکیب این گونه پدیدار سیاسی است با پوپولیسم. پوپولسمی که توسل به مردم را نه به واسطه نهادهای مدنی و احزاب  که فارغ از هر گونه مکانیسمی و به صورت مستقیم میداند. تقبیح احزاب و تاکید  دولتیان به کارکردی فراجناحی بر پایه چنین دیدگاهی استوار است .نکته اما تلفیق این دو پدیدار اجتماعی، بنیادگرایی و پوپولیسم است. همان طور که ذکر شد بنیاد گرایی اعتراضی است ناگهانی به شیوع آموزه های مدرن در جامعه پیشا مدرن. اما چنین اعتراضی هیچ گاه قادر به تسخیر بالا ترین نهاد سیاسی نیست و اگر این گونه تسخیرعینی شود، نه به واسطه تاکید بر مخالفت با مدرنیته که یقینا با  توسل بر کاربرد ابزارانگارانه یکی از پدیده های مدرن است : عوام فریبی. بنیاد گرایان تنها با تکیه بر شعارهای پوپولیستی قادر به تسخیر ساحت سیاست می باشند و گرنه خیزش معترضانه آنان به واسطه ناگهانی و مقطعی بودن اندیشه اعتراضی آنان ره به جایی نمی برد. نمی توان تردیدی در آرمانگرایی بنیادگرایان داشت، اما آنچه که آنان را به فتح سنگرهای متوالی رهنمون می سازد نه در تکیه و تاکید بر مدینه فاضله خویش که نقد وضع حاکم آن هم با سر دادن شعارهای مقطعی و مردم فریبانه است.

کار اما تنها بدین جا خاتمه نمی یابد چه تاکید این ترکیب برکارویژه ای است مبتنی بر توهم. ترکیب خشن بنیادگرایی و پوپولیسم واجد خصیصه ای است که به واسطه آن توده های گسیخته را از برای پذیرش جلوه های تندروی خویش آماده می سازذ: دشمن سازی. این گونه خصیصه است که بنیادگرایان را جهت استمرار در امر حکومت ورزی، به سر دادن شعار انقلاب در انقلاب می کشاند و فریاد یافتن توطئه های ضد مردمی را در هر جا و هر زمان  سر می دهند. شعار بازگشت به صدر انقلاب.آن هم نه انقلابی سخت که نرم: انقلاب فرهنگی ثانوی. مولود خشن امتزاج بنیاد گرایی و پوپولیسم اگرچه بر شعارهای سلبی تکیه و تاکید دارد، اما نمی توان چنین تاکیدی را پاشنه آشیل آن دانست چرا که اگر چه خود از نردبان دموکراسی نیم بندی بالا رفته و پرچم اندیشه خود را بر اصلی ترین نماد مدرنیته در جامعه ایرانی، دولت ، بر افراشته ولی به هیچ روی بر ترک آن و یا دستکم خروج زود هنگام خود قصدی ندارد . و اینجاست که سکوت در برابر چنین ترکیب خشنی، خودکشی سیاسی مطلقی است چرا که جهت سرکوب منتقدین خود نیاز به هیچ برهان و حجت عقلانی ندارد.

پيش از انکه به اينده بنيادگرايي در ايران و عوامل خدشه دار شدن ان بپردازيم، لازم است که به ماهيت اسلام و تاثير ان بر جوامع شرقي و قياس ان دنياي مسيحيت بپردازيم. بسيار ديده مي شود متفکريني که وضعيت فعلي جامعه ايران را به دنياي غرب در پيش از رنسانس، يعني عصر تاريک قرون وسطي تشبيه مي گردانند. تئوکراسي دگم حاکم، برخورد با تفکرات و شدت برخورد با انديشمندان و … همگي گوشه اي کوچک از نمونه هاي قابل قياس هر دو رده است. در حقيقت، اگرچه در ظاهر اين دوره قابل قياسند با اين وجود نمي توان از تفاوت هاي عميق ساختاري انها، چشم پوشي نمود. به واقع تفاوتي که در اينجا از ان سخن رانده مي شود، يکسان نبودن ساختار ديني و پيروان ان در جوامع اروپايي و اسلامي است.

ابتدا به سراغ عالم مسيحيت مي رويم. کشيشان مسيحي بيش از انکه به استدلال منطقي و فسلفه روي اورند، به خرافات علاقه دارند. به تعبيري، ذهنيت مرکزنشينان مسيحي، برپايه خرافات است و حاشيه در شعله تعصب ديني به سر مي برد. پيروان مسيحيت، يعني ان دسته ازافرادي که به نظام انداموار کليسا تعلقي ندارند خرافات حاکم بر ارباب کليسا را به ديده تعصب مي انگارند. حال ببينيم از اين نظرگاه ساختاري، چگونه مي توان ام القرای کلاسيک اسلام را تبيين و تفسير نمود. در اسلام، عنصر متن گرا، پاکدين و جهان گرا در مرکز قرار دارد و عناصر ايين گرا، سازش طلب و خلسه گرا غالبا پراکنده، حاشيه نشين و مردم پسند بودند. بنابراين متعصبان در مرکز و جامعه خرافاتي در حاشيه و در سطوح پايين تر سلسه مراتب اجتماعي قرار داشتند. هراز گاهي اتش درگيري بين دو عنصر متعصب و خرافاتي در دنياي اسلام زبانه مي کشيد: متعصبان مرکزنشين مدتي بر خرافه گرايان حاشيه نشين غالب مي شوند ولي به دو دليل بار ديگر توازن برقرار مي شد:

 1- برتري کمي خرافه گرايان  2- نياز روحانيت متعصب مرکزنشين به پايگاه اجتماعي.

 اين دو عامل بود که علماي متعصب و نه خرافي مسلمان را مجبور به عقب نشيني و دست کشيدن از عصبيت خويش براي ادامه حکمروايي مي نمود. به عبارتي، در دنياي کلاسيک اسلام، اين دور بارها تکرار شد و يا شايد تا ابد. اين پويايي ادواري و غيرپيشروانه اسلام سنتي را ابن خلدون به زيبايي و موشکافي تحليل نموده و فردريش انگلس نيز بدون ذکر نام وي، نگاه تحقيراميزي به ان دارد. مهم ترين تفاوت ساختاري اين دو عالم را مي توان در نتيجه زير خلاصه نمود:

همان طور که پيش از اين ذکر شد، عناصر متعصب مرکزنشين اسلامي برخلاف همتايان مسيحي خويش، همواره از قدرت سياسي برخوردار نبودند. درنتيجه پايگاه و منزلت در شهرها ازنظر ساختاري مبهم تر از کشيشان بود. در غرب ارباب کليسا به واسطه وجود هيرارشي منظبط و سلسله مراتب پولادين خويش علاوه بر اينکه از تمامي قدرت هاي سياسي مسيحي مستقل بود، در برابر واکنش بيروني برگرفته از محيط، عکس العمل يکساني داشت. البته اين استقلال نظام انداموار کليسا را مي توان در نحوه برچيده شدن بساط اقتدار سانترالیسيت و متمرکز امپراطوري روم دانست که برخلاف دنياي بيزانس، چين و به ويژه اسلام، مهم ترين خصيصه ان، جدایي قدرت ايدئولوژيک و قدرت سياسي بود. نظام کليسا که همواره از توجيه ايدئولوژيک روم امتناع کرده بود، دريافت که ميتواند بدون حکومت سلطنتي متمرکز به بقاي خود ادامه دهد. به عبارتي همين دوگانگي قدرت در عالم مسيحيت بود که بر استقلال ارباب کليسا از قدرت هاي ان روزگار اروپا، مهر تاييد زد. همين تفاوت بود که بر روي اوری حاکمان اروپايي به نجيب زادگان فئودال به دليل محدود بودن قدرت پادشاهان و عدم کسب مشروعيت الهي و در نتیجه افزايش خودمختاري به شهرهاي تحت سيطره فئودال ها مهر تایید زد.این چنین فرایند اجتماعی بود که این مکان ها را  به صورت جزايري در درياي فئودالي تبديل نمود: کانون کارکردهاي نوين و گهواره انديشه هاي جديد و اين يعني دولت سازي در متن نيروهاي اجتماعي.

 برخلاف عالم مسيحيت، علمای اسلامی واکنش يکساني در برابر پديدارهاي اجتماعي از خود بروز نمي دادند. گاه پيوندهايشان با مراکز و مقامهاي سياسي بيشتر مي شد و گاه رهبري شورش هاي مردمي را بر عهده مي گرفتند و زماني به زهد وعزلت نشيني همراه با رفتار درون گرا در متن اجتماع روي مي اوردند. البته همين شورش هاي ادواري و پراکنده بود که به مثابه اشوب هاي ماقبل سياسي مردمي، به بنيادگرايي جديد اسلامي به ارث رسيد. شورش هايي که يا علما رهبري ان را برعهده داشتند و يا نقش بسيار مهمي در گرفتن بپاخيزي ان برعهده داشتند. شايد بهترين گفته را ادموند برک سوم به زبان اورده بود: «در جوامع اسلامي، موازنه اي تثلیث وار وجود داشته برمبناي قرارداد مردم (رعيت)، حکام مسلمانان و تهديد به شورهش هاي مردمي به رهبري علما».

 

منتشرشده در: on جولای 25, 2008 at 9:15 ب.ظ (۰) دیدگاه

بنیادگرایی ایرانی-بخش سوم

به جرات مي توان گفت که تنها دارايي اين دسته از مردم، هويتي است که از نظرگاه شخصي هر يک از افراد، مهم ترين عامل و مانع انان است از سقوط در ورطه ي فاسدی به نام مدرنيته!!. رجعت و بازگشت به مبدا اين قشر قدرتمند به اسلام را مي توان در تعصب انان به مثابه خط متمايز با ساير اقشار ديد. در حقيقت برخورداري از چنين هويتي است که فرد روستايي مهاجر به دنياي مدرن را به اليناسيون و يا تنهايي از نوع سوم ارنت، با خود نبودن و با ديگري نبودن، نمي کشاند.تنهایی که  پدید آورنده نیروی مهلک فاشیسم است .

سعي مي کنیم با بيان مثالي، مفاهيم ذهني و انتزاعي بحث موجود را عينيت بخشیم. براي تعيين اين ذهنيت، به قياس نقش روحانيت اسلامي ساکن در روستاها و در شهرها (جنوب شهرها) مي پردازیم. اگر با ديد موشکافانه به نقش علما در روستاها، يعني مراکز سنتي، در نگریم به تفاوت نقش ان ها با وضعيت علماي شهري پي مي بريم. علماي روستايي، نقش ريش سپيد و بزرگوارانه اي را برعهده دارند که مبتني بر رفع اختلاف در ميان روستائيان است. روحاني روستايي غالبا خود، کشاورز يا مالک زمين است و زندگي خود را بيش از انکه از راه تصدي مقام روحانيت تامين نمايد، برپايه شيوه معيشتي همچو اکثر مردم روستاست. البته اين بدان معنا نيست که روحاني روستايي با ساير اعضاي جامعه روستايي در يک شان باشند. با اين وجود تفاوت ظاهري انان ملموس و محسوس نيست. برخورد افراد روستايي با روحاني روستا نيز جالب است که وجه امر تقدس را می زداید. با نگاه کلي مي توان مقام روحانيت روستا را در حد شخص بزرگوار و ريش سپيد جامعه روستايي ديد که احترام به او اکثرا ناشي از خصايل شخصي خود اوست. برخلاف فضاي موجود در روستاها، تعامل اجتماعي برابر بين روحاني شهرنشين ايراني و جماعت اطراف وي به چشم نمي خورد. معاشرت روحاني با ديگران، ساده، متعصبانه و مبتني بر رابطه سلسه مراتبي و تقليد کورکورانه است. به گونه اي که بر گرد سخنان و اعمال روحاني محل، هاله اي از تقدس ايجاد مي شود و چهره معنوي روحاني را در پي رابطه مريد- مرادي پيروانش، الهي مي سازد. رابطه عمودي پيروان و روحاني جنوب شهري، در تمام شئون زندگي مريدان به چشم مي خورد، به گونه اي که نظر مراد انان، روحاني محل، محبتي است الهی و تخطي ناپذير.

اما نکته اي که در اينجا بايد متذکر شد، اين است که چنين روندي در تمام فضاي شهري و همه شهرهاي ايران رخ نمي دهد. در حقيقت، محل اصلي رخداد چنين پروسه احتمالي، مکان هاي جنوب شهري، شهرهاي بزرگ و صنعتي ايران، همانند تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، شيراز ومعدود شهر ديگر است. علت اصلي اين محدوديت مکاني چيست؟ همان طور که در پيش نيز اشاره کرديم، مراد از شهر در فضاي اجتماعي ايران، مکاني است که برخوردار از نهادهاي عيني مدرنيته، همانند ادارده، مدرسه، دانشگاه و … و به عبارتي برخوردار از فرهنگ شهرنشيني باشد. انچه از ان به عنوان فرهنگ شهرنشيني ياد شد، تفکر و انديشه اي که بيش از انکه از ايستايي برخوردار باشد، در پي تغيير محيط و يا تکامل ان است. با اين تفصيل بالطبع محيط هاي شهري ايراني نبايست زياد قلمداد شود. اما دليل اصلي وجود محدوديت فراگير چنين پديده اي را بايد در ميزان گسترش مدرنيته در جامعه ايران دانست. پديده مذکور را مي توان در مناطقي يافت که فرايند گذار از سنت گرايي به مدرنيته کاملا، دستکم در ظاهر، شکل گرفته است. يعني در مکان هايي که فرهنگ غالب بر شهر ايراني، مبتني بر افکار مدرن است و غير ان، بيگانه اي است که خود را در دنياي مدرن (ولو ناقص) گرفتار مي بيند. بالطبع اين مکان ها را مي توان به مناطق جنوب شهري (جنوب اجتماعي و فرهنگي و نه جغرافيايي) شهرهاي بزرگ و صنعتي دانست.

با مهاجرت فرد سنت گراي روستايي به شهر، وي در مناطق فوق الذکر سکني گزيده و خود را براي انطباق با شرايط و معيارهايي که بر فضاي جامعه حکمفرمايي مي کند، اماده مي سازد. همه اين تازه واردان سنت گرا، نمي توانند خود را به اين شرايط وفق دهند ولو اين تطبيق کافي نباشد. چرا که مدرنتيه ايراني، به هيچ وجه ساخته و پرداخته اذهان ايراني نبوده که براساس سنت هاي حاکم بر دنياي سنت گرا تغيير کرده باشد. اين عدم اشنايي مدرنيته ايراني با دنياي سنت گراي ان، راه هرگونه انطباق را ولو در ميزاني اندک، محدود مي نمايد. بدين گونه اکثر اين افراد يا به اليناسيون دچار مي شوند و يا تفکر ستيزه جويانه اي را اختيار مي کنند، و اينجاست که هويت موجود در ضمير ايراني سنت گرانحله ي ستيزه گري بنيادگرايي را تعيين مي نمايد. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازمهم ترین شالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.

به بحث اصلي بازگرديم. به تعصب بيش از حد افراد مهاجر نسبت به اسلام. در ذيل به اين نکته اشاره خواهم کرد که تعصب بي رويه اين افراد چه عواقبي را در پي دارد. اما شايسته ان است که به اسلام روي نماييم و عناصر تقويت کننده ستيزه جويي موجود در تفکر اسلامي ببينيم. ايا به واقع اسلام از چنين تفکري برخوردار است؟ شايد بهترين پاسخ را ابتدا در مقصد رجعت اين افراد در برخورد با مدرسه و حکومت ديد: اسلام و قدرت.

برپايه نگرش مسلمانان، گرايش خاصي نسبت به سياست در اسلام نهفته است،سیاستی که علیرغم تاثیر بر گرفته از اندیشه های زمان خویش ، از روح تعاليم اسلام نشات گرفته است. اما انچه که نکته حائز اهميت به شمار مي ايد، اين است که جان و جوهر سياست تبليغ شده در متون اسلامي، تلاشي است در پي کسب قدرت. اگر برپايه چنين ديدگاهي به تبيين پديدار مذکور بپردازيم، به سختي مي توان جهان بيني سياسي تري نسبت به اسلام يافت. اسلام که همواره طبيعت انساني را بر وفق نيازهاي جسمي و روحيش مي شناسد، مدام درصدد ابزاري است براي جامه عمل پوشاندن به انها. پيکري براي يافتن چنين ابزاري، قدرت را به مثابه اصلي ترين وسيله براي نيل به اين هدف پديد مي اورد. وجود بسياري از وظايف محلي و گروهي و يا امور واجب کفايي، علي الخصوص امر به معروف و نهي از منکر، در سنت اسلام را مي توان در قالب چنين ديدگاهي تفسير نمود. براي همبستگي اسلام با سياست به مثابه هنر حکومتي، دفاع از دارالقراي اسلام نيز از اهم وظايف حکومتي است که موافق  با شرع بنا شده است. در ساير اديان، عدم وجود گرايش به قدرت و يا دست کم در اکتساب و برخورداري از ان نمايان است، ولي در اسلام به هيچ روي اين گونه نيست. قدرت مهم ترين وجه و مقبول ترين امر حکومت واجب اسلامي بوده است. شايد اين پديده را می توان در فضای حاکم بر ایات قرانی و افتراق ما بین سوره های مکی و مدنی دید.از نظر نگارنده اگر نگوييم سوره های مذکور فاقد تفاوت هستند، دستکم در برخورداري از مفهومي عميق، مشترک هستند: قدرت.

 در سوره هاي مکي، قدرت از جمله اصلي ترين صفات است. «الله» قاهر است و قهار، شکست ناپذير است و منصور. حتي به واسطه قدرت است که خداوند خطاکاران را مي بخشايد. اين کار ويژه «الله»، را به راحتي مي توان در سوره هاي مختص به قيامت و روز جزا و عذاب گناهکاران ديد. هرچند شکوه و وقار و نثر اهنگين و موجز در اين گونه سوره ها را نمي توان در دسته ديگر، يعني سوره هاي مدني ديد، با اين وجود قدرت نيز اصلي ترين مفهوم در این دسته است: قدرت حکومت اسلامي. به بيان ديگر، قدرت ذهني و انتزاعي موجود در سوره هاي مکي، در قدرت وصف شده سوره هاي مدني عينيت يافته است. فراموش نکنيم که نخستين حکومت اسلامي با قهر و قدرت ايجاد شده است. در تمامي اموزه هاي اسلامي، تشويق و عمل به دستيابي به علوم جديد و درحقيقت قدرت امر شده است. اين چنين اموزه هاي ديني است که عيني ترين نمود از واژه انتزاعي پيشرفت را در قدرت می بیند.تاکید بیش از حد اسلام بر این واژه، قدرت ،بر خلاف عوام و متعصبین،چهره زمینی این ایین را بیش از پیش نمایان می سازد.به عبارت اخری ، اسلام در میان سایر ایین ها و مکاتب مذهبی، بیشترین جهت گیری را نسبت به عالم زمینی داشته است.این گونه نگرشی به قدرت است که مارشال سوستل، ژنرال و مستشرقی فرانسوی را وا میدارد که در مجلس فرانسه با اشاره به قران، ان را سکولارترین مرجع مذهبی در سراسر گیتی معرفی نماید، چه قدرت مندرج در سیاست از برای امورعالم ناسوت است و نه عالم لاهوت.

بدين ترتيب اسلام از اراده معطوف به قدرت برخوردار است. اما نکته ان است که با همه گيري مدرنيته، بر پایه مدرنیته اروپای غربی ، دين به مثابه نيرومندترين نمود دنياي سنتي نيز مي بايست تضعيف شده و دست کم از متن جامعه گريزان شود و جاي خود را به اموزه هاي مدرن بسپرد. با اين وجود در ايران و دنياي اسلام، روند پذيرش مدرنيته، بيش از انکه سکولاريزاسيون را به همراه داشته باشد، اسلام ستيزه جويي را معرفي مي نمايد که تکيه اصلي ان همين اراده معطوف به قدرت است. پديده ماقبل مدرن، اگر بخواهد در دنياي مدرن به کارکردهاي خود ادامه دهد، ناگزير به تبعيت از پديده هاي مدرن در پذيرش عقلانيت ابزاري است(بر خلاف تفکرات انسان مدارانه ای که بر عقلانیت تفهمی تاکید دارند). به جرات مي توان گفت که اسلام تنها دين و واضح تر بگوييم، تنها پديده سنتي پيشاتجددي است که توانسته اين نوع عقلانيت را بپذيرد. ترکيب تعصب ديني و نگرش ابزارانگارانه، بن مايه اصلي بنيادگرايي ايراني است. بينش اقتدارگراي ديني بواسطه اقتدارجويي اش حامل عقلانيت ابزاري است و از اين رو به اساني پذيراي عقلانيت ابزاري مدرن مي شود. به عبارتي، اراده معطوف به قدرت موجود در اسلام، بنيادگرايي را به پذيرش ساختار مدرن رهنمون مي سازد. گرايش به همين غريزه يعني قدرت بود که امام غزالي را به پس زدن فلسفه و تخطئه معتزله واداشت تا منطق را به مثابه ابزاري از براي تکوين عقايد، برگيرد. البته اين گرايش به سمت قدرت و نگريستن ابزار انگارانه به پديده هاي اجتماعي در دنياي اسلام، به واسطه غلبه عقلانيت مدرن بر دنياي پيشرفته نيز قابل توجيه است. اسلام نميتواند با پارسايي و حتي حضور جزیی در عرصه اجتماع به حيات خود در زمينه تجدد ادامه دهد و پس همان گونه که در سابق نيز بدان اشاره نموديم، اسلام بايست نگاه مدرن ابزارانگارانه به اجتماع را تحصيل نمايد که اين مکتب به دليل اراده معطوف به قدرت موجود در ذات اسلام، گرايش به بنيادگرايي را در اين سرزمين رونق بخشيده است.

اين چنين غريزه اي است، قدرت، که اسلام مدرن شده را در مهم ترين قالب عيني يعني الهيات سياسي مي نماياند. الهيات سياسي ستيزه جويانه و به شدت دوگانه نگر.در حقيقت اين نوع الهيات سياسي موجود در اسلام را به اساني مي توان در خصلت دواليستي خويش جست. دين يعني منبع الهيات برپايه انشقاق مؤمن و کافر استوار است. ديانت اقتدارجو و تماميت خواه نيز دوست و دشمن را جدا مي کند. هرگاه اين دو تقسيم بندي بر هم منطبق شوند، با پديده ستيزه جويي الهيات سياسي اسلامي مواجه ايم. به عبارت ديگر، الهيات سياسي، نقطه اوج تکامل اميختگي سياسي شدن دين و ديني شدن سياست است. سابقه اين اميختگي را مي توان به کرات در تاريخ ايران ديد. ان زمان که اردشير بابکان، بنيان گذار سلسله ساسانيان، دين و سلطنت را خواهرخوانده يکديگر معرفي کرده و چندين سده بعد، اين اتفاق باز هم تکرار شد: سياست ما عين ديانت ما و ديانت ما عين سياست ما. قالب قدرت طلب جامعه مسلمانان است که هرگونه پيشرفت را به پذيرش ساختار مدرن وا مي دارد. عباس ميرزاي قاجار اولين سردمدار پيشرفت ايراني نيز پيشرفت و قدرت را در ارتش و توپخانه مي بيند. «ما بايد قوي شويم» و امروز نیز«ما می توانیم». ريشه نخستين چنين پديده اي برپايه اراده معطوف به قدرت است. در حقيقت تهاجم بنيادگرايي به تجدد را نمي توان ساده انگاشت. زيرا از نوسازي در حوزه هاي اقتصادي و فني استقبال مي نمايد ولي گرايشي ابزارانگارانه به تجدد دارد. به سخن ديگر کالبد تجدد را مي پذيرد ولي روح ان را نفي ميکند. ساختار و تکنولوژي را قبول مي نمايد ولي از فرهنگ و قواعد برامده از غرب مي هراسد. بنيادگرايي، واکنشي است به جهان از طرف سنت گرايان متحول شده. بنيادگرايي، محصول نارس و ناقص مدرنيته است که به ضديت با ان برخاسته است. به یک معنا، ابشخور ايدئولوژي بنيادگرايي برپايه روان انساني سنتي زيان ديده از نوگرايي و مدرنيته است و همين خسران است که وجه اقتدارطلبي اين ايدئولوژي را بيش از پيش مستحکم مي سازد.

 

منتشرشده در: on جولای 18, 2008 at 6:13 ب.ظ (۰) دیدگاه

انقلاب یا رفرم ؟

بسیاری از روزها هستند که با خود غباری از خاطره را برذهن آدمی می نشاند. گاه خاطره ایست فردی و گاه دگر ، جمعی. خاطرات جمعی مشخص در روز شمار تاریخ ملی، اغلب رنگ حکومتی به خویش می گیرند و این گونه ایدئولوژی حاکم ، خویش را در چنین نمادهایی باز تولید  می نماید.بدین گونه برخی از ایام بر صدر می نشینند و قدر می بینند (یوم ا…) و برخی دگررا در ذیل می نشانند و لعن می کنند. جالب آن که خاصیت ایدئولوژی برخلاف ظاهر جمودش، از انعطاف شگفت انگیزی برخوردار است. این، اما کارویژه بنیادین قدرت است که بی هیچ پاسخی نمادها را مصادره می نماید و در قالب منتخب خویش آن را تغییر می دهد. داستان 24 اسفند این مرز و بوم نیز بر این منوال است: در چنین روزی رضا شاه پهلوی تولد یافته و علی القاعده در میان ایام خبیث جای دارد. نکته اما پذیرش چنین روزی است به مثابه یکی از ایام یوم ا… در فردای انتخابات آتی مجلس هشتم وپیروزی قریب الوقوع اصولگرایان در بازی بی تماشاگر. نه یک پارادوکس که جلوه ای دیگر است در نمایاندن انعطاف پدیری قدرت.  بدین سان 24 اسفند در هر دو حکومت بر عرش تکیه می زند. اما آیا این گونه همسانی را می بایست به شباهت ذاتی حکومتین ارجاع داد یا شباهت اکتسابی؟

حکومت اقتدارطلب مدرن سعی در استمرار حکمرانی خود دارد و از برای جامه عمل پوشاندن بدین کار گاه امنیت را در رژیم فاشیستی علم می نماید و گاه عدالت( بخوانید توزیع فقر) را در دیکتاتوری پرولتاریا به عرش می برد و گاه دگر اجرای احکام دینی را اولویت می بخشد. همگی اما در عینیت بخشیدن به یک خواسته اشتراک نظردارند: تحدید آزادی. تحریف آرمان انسانی ره جایی نمی سپرد چه انسان هیچ گاه تمایل به مرگ ندارد مگر در راه آزادی و این خود نمایانگر فناناپذیری انسان است. آزادی است که بشر را به در هم شکستن جامعه بسته ترغیب می نماید و وی را به جامعه باز سوق می دهد. طرق کسب آزادی زیرمهمیز حکمرانی اقتدارگرایان اما یکتا نیست. با این حال می توان آن ها در دو دسته انقلاب و رفرم جای داد. اما کدام یک؟ انقلاب یا رفرم؟

« نیکلای پتروویچ گفت : اجازه دهید یادآور شویم که وقتی شما همه چیز را نفی می کنید یا برای آنکه دقیق تر گفته باشم وقتی شما همه چیز را ویران می سازید پس بایست درباره بازسازی هم چیزی بدانید. بازاروف به او پاسخ داد: این دیگر به ما مربوط نیست، نخست وظیفه ما پاک کردن زمین است.» « ایوان تورگنیف»

تلاش های خشونت آمیز موفق و ناموفق به منظور ایجاد جامعه آرمانی/ هر نوع توسل به خشونت در درون یک نظم سیاسی برای جایگزینی قانون اساسی، حکام یا سیاست های آنان با مصادیقی برتر/ حرکت معطوف به براندازی نظم سیاسی-اجتماعی منفور و ناکارا/ تحولات سریع، بنیادین و خشونت آمیز داخلی در ارزش ها و اسطوره، نهادهای سیاسی- اجتماعی و فعالیت های حکومتی. توده ای شدن مقاومت مسلحانه / خودداری خصمانه و وسیع از هر نوع همکاری شهروندان با حکومت، منجر به تسلیم آن/  ایجاد تشکل حزبی آهنین برای نفوذ در ارکان یک رژیم به قصد ساقط کردن آن و در آخر، حرکت به سوی سوسیالیسم تاریخی.

از ویتگنشتاین آموخته ایم که تعریف جامع ومانع امکان ندارد. تعریف، چیزی جز برشمردن دایره ای از اوصاف نیست که به سبب ابهام در نواحی مرزی ، ناگزیر، تابعی از اختلاف منظر است. تنویر چنین تعریفی خود داستان فیل و شهر کوران حدیقه سنایی را به ذهن خطور می سازد . با این حال نمی توان از برخی از خصوصیات کلی این گونه پدیدار اجتماعی، انقلاب، روی برتافت : احساس گرایی و غلبه هیجان وخشم، ساده انگاری در آسیب شناسی وضع موجود، ترسیم چشم اندازی دلربا ازفردای پیروزی انقلابی در یوتوپیای تاسیس شده، ایمان به امکان و ضرورت تغییرات بنیادی، اعتقاد به خشونت به عنوان نخستین یا تنها ابزار تحول و در آخر اعتقاد به اصلاح ناپذیری حکومت و در نتیجه آشتی ناپذیری و هم ارز کردن مصالحه و خیانت. چنین اوصافی گوشه ایست ازمجموعه وسیع تفاسیر متفاوت از چنین مقوله ای. نکته اما ذهنیتی است که انقلاب بر پایه آن بنا شده است. بر اساس چنین دیدگاهی یکی از علل ظهور انقلاب در عدم انطباق کامل ذهن وعین است، واقیت و حقیقت. به باور انقلابیون و یا مروجین آن این گونه نقصان نه بر پایه طبیعت و سرشت انسانی که به واسطه علتی است برونی: دستگاه حاکمه داخلی یا استعمارگران پلید بیرونی. بدین گونه استیلای استبداد، استثمارو استعمار خود نه به واسطه ضعف ملت و جماعت مذکور که عاملی است خارجی که در صورت عدم آنها، کشور روی خوش می بیند و یک شبه توسعه می یابد.

این خصیصه اما یگانه پیامد انقلاب نیست. نکته آن که ادعای منطبق کردن واقعیت با حقیقت، نیازمند شناختی است استعلایی و برین ، در ورای همه کس و بر فراز همه چیز( چشم پرنده فلاسفه). توانایی این گونه شناختی در دست عده ایست محدود ومعدود. اینان تنها به یک راه شناخت ایمان دارند و دیگر روایات معرفت شناختی را به کناری می افکنند. از منظر اینان گر چه خطاها بیشمارند ، تنها یک حقیقت وجود دارد، یک خیر. کافی است عده ای محدود خیراندیش آن حقیقت را ابلاغ کنند، همه آن را بی ابهام در می یابند و به سوی آن هدایت می شوند. طرفه آن که چنین راهنمایی سر به بیغوله می برد: هدایت به سوی آرمان شهر حقیقت، چیزی جز اراده نابود کردن هر چیزی غیر از آن نیست چرا که تنها یک راه به آرمانشهر متصور است. « اعتقاد به اینکه تنها یک را به سوی بهشت وجود دارد به عدم تساهل می انجامد»  « پلامناتز».

 این گونه در جایی که فرشتگان بیم دارند گام نهند، ابلهان به شتاب وارد می شوند. ابلهان شتاب زده بر این پندارند که آب از سرچشمه گل آلود است. اینجاست که هر گونه ظرافت پردازی های عقلی جای خود را به عمل عجولانه و بی منطق می دهد . عمل خشمناک و واکنشی بر صدر می نشیند و عقل ره به ترکستان.« از راه خشم دیوانه وار است که دوزخیان روی زمین می توانند انسان شوند » « ژان پل سارتر»

نتیجه اما به زودی نمایان می شود. فردای انقلاب می رسد و انقلابیون اراده عمومی خویش را در دست افرادی اندک می بینند،  « گاهی به نظر می رسد با اینکه مزرعه ثروتمندتر شده، حیوانات ثروتمندتر نشده اند، خب البته به جز خوک ها و سگ ها!!!»  « جورج اورول» چنین گروه قلیلی گرچه اغلب با حسن نیت خویش در رفع کاستی های جامعه قدم بر می دارند اما…. اما « وای به حال متفکرینی که باغبان قدرت خود نیستند بلکه خاک آنند »« نیچه».این گونه بعضی از مردم از بعضی دیگر برابرتر می شوند! و یگانه ره آورد انقلاب نه آزادی که اطاعت می شود: ذوب شدن در حاکمیت و ولایت رهبر. « باور کنید، اطاعت کنید، بجنگید » « ده فرمان موسولینی».

اما آیا به راستی تنها گزینه پیش روی دربندان استبداد، انقلاب است؟

« نادرالوقوع بودن طغیان بردگان و قیام محرومان و مظلومان مشهود است. چند بار هم که چنین واقعه ای پیش آمده، همان{خشم دیوانه وار} رویاها را برای همه به کابوس مبدل کرده است و تا جایی که من می دانم هیچ گاه نیروی این فوران های{آتشفشان مانند} به گفته سارتر{برابر با فشاری که بر آن ها وارد می شد} نبوده است….البته قطع نظر از اینکه در صورت پیروزی هم، که چندان محتمل نیست، فقط افراد عوض می شوند نه دنیا و دستگاه» « هانا آرنت »

رفرم با پذیرش چنین دیدگاهی است که اعمال بنیان برافکنانه انقلابی را تقبیح می نماید، نه به واسطه قصد و غرض انقلابیون که به دلیل ماحصل عاملان بی علم. رفرم را می توان در قیاس با انقلاب تعریف و تفسیر  نمود، در پررنگ نمودن فارق آنان. تفاوت اما در این است که بدیل مورد نظر رفرم مدینه فاضله نیست، رفرم تصور مبتنی بر تسهیل حل عموم مشکلات پس از تخریب نهادهای موجود را باطل می داند و رای به اجتناب از خشونت به مثابه یگانه راه و تنها راه رهایی می دهد. نکته اما تدقیق در معنای حرکت رفرمیستی است. گرچه در این گونه حرکت تغییرات اصولی محتمل است و گاه ضروری، اما با بیشینه پایداری و کمینه خشونت، با روش آزمون و خطای تجربی، مقید به احتیاط و درس از گذشته و خصوصا دوری از هر گونه وعده های بزرگ.«  پزشک یا سیاستمداری که وعده های بزرگ دهد یا غافل و جاهل است یا خادع و فریبکار» « کارل پوپر» و این یعنی عدم پذیرش راه حل سهل و احساسی « برخیزیم و براندازیم ».

واکنش رزیم اقتدارطلب بدین پدیدار اجتماعی خود مشخصه کننده میزان تاثیرگذاری رفرم است بر جامعه بسته. پرهیز از پذیرش اقدامات رفرمیستی مشخصه بارز این چنین نطام هایی است خواه حکومت کمونیستی- مارکسیستی باشد و خواه به واسطه ادعای حکومت خداوندی، تئوکراتیک. منفوریت رفرم در میان حاکمان اقتدارگرا گاه به چنان درجه ای می رسد که از ترس مرگ روی به خودکشی می برند.اما چرا این همه نفرت؟

« جدی ترین و حساس ترین لحظه برای یک حکومت بد زمانی است که در صدد اصلاح خود برمی آید. دردی که به گمان درمان ناپذیر بودن مدت ها با صبر و شکیبایی تحمل شده است و وقتی قابل درمان تشخیص داده شود، تحمل ناپذیر می گردد».  « الکسی دو توکویل»

اقتدارگرایان به فراست دریافته اند که پذیرش هرگونه رفرم حتی در جزیی ترین حال نیز اقتدار شکننده اما به ظاهر پولادین خویش را از دست رفته می بینند. چه خواهان این نیستند که چون به رادیو مجلس گوش فرا دهند، تنشان بلرزد!!!

علیرغم تمایل شهروندان درجه دو به آزادی، رژیم های اقتدارطلب با تخریب و یا تضعیف ساحت جامعه مدنی راه هرگونه رفرم از طریق شکل گیری نهادهای معترض وبه بیان دیگر اپوزیسیون را مسدود می نمایند. مقاومت در برابر ایجاد چنین نهادهایی، گرچه ظهوراپوزیسیون برآمده از جامعه مدنی را منتفی می کند اما برآمدن آن ها را از شاکله حکومت به ظاهر یکدست را نه تنها نففی که تسریع می بخشد.

در دموکراسی های امروز مراد از اپوزیسیون احزاب و گروه های سیاسی سازمان یافته ایست که مخالف حکومت مستقر می باشند وبا وجود چنین مخالفتی تحت حمایت قانون از آن انتقاد می کنند و در صورت کسب آرا اکثریت مردم در انتخابات آزاد قدرت سیاسی و اداره امور کشور را به دست می گیرند. در حکومت های اقتدارطلب و یا توتالیتراما اپوزیسیون شامل احزاب و گروه های سازمان نیافته ایست که مخالف پرسنل سیاسی حاکم یا سیاست های جاری ویا حتی کل نظام سیاسی می باشند و بدون برخورداری از حمایت کامل قانون به انتقاد از دولت می پردازند و یا به مبارزه با آن برمی خیزند،بدون آنکه امکان بدست آوردن قدرت از طرق مسالمت آمیز را دارا باشند .

در یک تقسیم بندی اجمالی می توان بر وجود 3 قسم اپوزیسیون در رژیم اقتدارگرا تاکید نمود: اپوزیسیون ساختاری یا کلی، اپوزیسیون موردی و شبه اپوزیسیون (اپوزیسیون میانی). اپوزیسیون ساختاری خود به 2 دسته تقسیم می شوند: داخلی و خارجی.

 فضای اپوزیسیون خارجی معمولا زیر نفوذ دستجات و گروه های پیشا انقلابی است. اینان به هیچ روی دولت انقلابی را نپذیرفته و هنوز برحق حاکمیت خود اصرار می ورزند و از برای دستیابی بدان حتی از اتحاد با خصم خارجی ملت خویش روی بر نمی گردانند . تحلیل هایشان برپایه اندیشه ایست قدیمی که هیچ گونه سنخیتی با واقعیت موجود درجامعه بسته ندارد .

اگر اپوزیسیون خارجی در عالم انتزاعی خویش به سر می برد و نسل ها از سقوط قریب الوقوع دولت برامده از انقلاب سخن می راند، اپوزیسیون ساختاری داخلی  در وضعیتی اسفناک  به سر می برند. این دسته خود از جمله سران سابق انقلابی بوده اند که به واسطه پرهیز از رویکرد بولدوزری انقلاب ، فولکس واگن رفرم را سوار شدند و این گونه سقوط خویش را تعجیل نمودند. اینان از هر دو سو تحت فشارند: هم از سوی اپوزیسیون خارجی که آنان را چهره های خوشنام سابقی می دید که به واسطه ترویج ایدئولوژی انقلابی سهمی سترگ در ترغیب توده های مردم به صفوف انقلاب داشتند و هم از سوی حکومت انقلابی. حکومتی که این گروه را سازشکار، لیبرال وستون پنجم دشمن معرفی می نماید.

اپوزیسیون موردی پدیده شگفتی است که به هیچ روی نمی توان آن را اپوزیسیون نامید . این گروه خود از شاکله های نظام اقتدارطلب حاکم است که در برخی موارد بسیار جزیی با هیئت اجرایی حاکمه به انتقاد جزیی می پردازد و نکته آن که بیان چنین انتقاداتی موسمی است ، چون موسم انتخابات فرارسد درد بی درمان خدمتگزاری به تودهای مردمی نمایان می شود و حجم انتقادات موردی کمی ، تنها کمی ان هم به واسطه رخصت مکتوب دیگری، افزایش می یابد. شاید که بهتر باشد آن را لمپن اپوزیسیون بنامیم.

اصلی ترین اپوزیسیون در رژیم های بسته و اقتدارطلب، اپوزیسیون میانی است. اعضای شبه اپوزیسیون معمولادر عنفوان جوانی بیشترین فداکاری را درتحقق و پیروزی انقلاب  انجام داده اند. به تعبیری اینان را می توان پیاده نظام انقلابی نامید. در اوایل پیروزی انقلاب و استقرار دولت انقلابی خودنقش تندرورترین دسته را در پاکسازی  میراث گذشته داشته وبدین گونه ادبیات آنان بیش از ان که بر پایه آزادیخواهی باشد مبتنی بود بر استعمارستیزی و مقابله با توهم خطر خارجی. روند زمانه اما تندروی بیهوده انان را خنثی می نماید و در سیری آرام، اندیشه و عقیده خویش را تغییر یافته می یابند. این گونه طرز فکر خویش را بیش از آن که در ساخار اقتدار طلبی بینند که روز بروز به حکومت پیشا انقلابی تغییر چهره می یابد وچه بسا در بسیاری از موارد از آن نیز پیشی جسته ، شباهت خویش را در عقاید اپوزیسیون نشینان، علی الخصوص اپوزیسیون ساختاری داخلی می بینند. در پذیرش یگانه راه عاقلانه برون رفت از بحران و کسب آزادی: رفرم.

نکته اصلی را می توان در ویژگی های بنیادین رژیم اقتدارطلب جست. چنین نطامی به واسطه بسته بون چرخش نخبگان جدید خود به حذف درونی تمایل دارد. بدین گونه دایره خودی ها به طرفه العینی تنگ و تنگ تر می شود و انان که حتی جز ذوب شدن مهارت دیگری نداشته، نخودی هایی می شوند رانده شده از درگاه حاکم مقدس مآب. محدود و معدود شدن بی رویه الیت سیاسی، از کارکردی برخوردار است ارزشمند: گسترده شدن دامنه شبه اپوزیسیون. گرچه نمی توان چنین ترکیب نامتجانس ایجاد شده، به واسطه حذف و ریزش سریع نخبگان حکومتی، را یک رای و هم عقیده دید ، همگی اما در یک خصیصه مشترکند: تلاش در کسب قدرت. چنین کوششی افراد رانده شده که به سرعت بر تعداد آنان افزوده می شود را به انتقاد از هیات اجرایی حاکم وامی دارد و چه بسا ائتلاف و اتحاد، ولو موقتی، را سرلوحه کار خویش نمایند. نتیجه این گونه ائتلاف های موقتی ویا انتقادات ناهمگون، گاه سطحی و گاه بنیادین، اما پذیرش بازی قدرت است، تحمل رقیب است ولو به اجبار و اضطرار، تقبل چرخش نخبگان است و در بدبین ترین احتمال، تمرین و آزمون جهت صدق و کذب روش پیشروی و این خود گامی است دگر در وسع ایده لیبرالی تساهل وتسامح. این گونه، مدارا ،اصلی ترین ویژگی جامعه لیبرال دموکرات قدر می بیند و در ورای آن پذیرش قواعد بازی سیاسی را تسهیل می نماید.

به یاد داشته باشیم که رفرم، مقتضی به مصالحه دائم نیست،گرچه با ا قدام خشونت آمیز منافات دارد، اما با ایستادگی بر سر مواضعی که خشونت به آن ها تحمیل شده است، ضرورتا در تعارض نیست. رفرم را به نامه نگاری و چانه زنی در بالا تبدیل نمودن، هنر نیست. خیانت است.

شاید که می بایست این جمله کارل پوپر را بر تارک اندیشه گزارده و قدم در راه عمل نهیم.

« دموکراسی ورزش فروتنی است. دموکراسی بهترین رژیم ها نیست، اما کمتر از همه رژیم های دیگر بد است.»

کلید تسریع در برپایی جامعه باز اما چیست؟ شرکت جستن در اقدامی که اپوزیسیون موردی را به شبه اپوزیسیون تبدیل نماید.

مصداق چیست؟ نیازی به نگارش نیست چرا که پاسخ معلوم است و مشهود !!!

منتشرشده در: on جولای 7, 2008 at 8:49 ق.ظ (۰) دیدگاه

بنیادگرایی ایرانی-بخش دوم

غایت بنیادین این مقاله اما سیر تکوین همچو پدیده ایست در جامعه ایرانی . انچه در ايران به مثابه مکان اصلي سنت گرايي يافت مي شود، جوامع سنتي روستايي است که روح سنت گرايي و ماقبل مدرن خود را حفظ کرده اند. نکته اما گستردگی حوزه روستاییست چه بسیاری از شهرهای کوچک ایرانی روستاهایی هستند حجیم تر، فارغ از هر گونه تفاوت کیفی ، يعني همان مکان هايي که رسم سنتي خويش را حفظ کرده اند. فرد روستايي به مثابه جزئي ترين عنصر سنت گرا و حافظ روح سنتي، با تکيه بر اداب و شعاير ريشه دار جامعه ديرپاي ايراني، زندگي خود را مي پيمود. تا انکه دوران مدرن فرارسيد. پيدايش تجدد، عملا موازنه زندگي شهري و روستايي را به سود زندگي شهري تغيير نمود. فرد روستايي تحت تاثير فرايندهاي نوين تجاري سازي و توسعه و نوسازي روزافزون به شهرها مهاجرت نمود. مهم ترين انگيزه مهاجران روستايي در تغييرمکان و سکني گزيدن در شهرها، صنعتي شدن بي رويه و روبنايي جامعه ايراني بود. اما به واسطه توسعه ديرهنگام و نوسازي صنعتي ناقص و همچنين شکست در بالا بردن توليدات کشاورزي از طريق ترغيب روستاييان به عدم مهاجرت (که با برافکني موازنه زندگي شهري و روستايي، تلاشي عبث مي نمود) روند مدرنيته به ضرر اين انسان هاي سنتي مهاجر شد. مهاجر روستايي تازه وارد، در برخورد با دنياي مدرن بيش از انکه به محيط و روح تازه دميده شده در جامعه خو بگيرد، به دليل عدم ناتواني در ايجاد روابط اجتماعي مبني بر ارزش ها و اداب مدرن، که خود معلول عدم توانايي دريافتن شغلي تازه بود، سرخورده و سرگردان مي شود. سرگرداني مهاجر روستايي سنت گرا، ناشي از برخورد با ظواهر دنياي مدرن و عدم انطباق با معيارهاي برامده از روح مدرنيته، فرد را دچار در پيش گرفتن و روي اوردن به دو حالتي مي نمود که هر دو از پديده هاي جديد و البته مخرب مدرنيته هستند. شخص انطباق ناپذير سنتي، يا دچار از خودبيگانگي (اليناسيون) مي شود و نقشي منفعلانه را اتخاذ مي نمايد و يا عکس العمل منفي و البته مخرب خود را به دنياي مدرن نشان مي دهد. اين پديده ستيزه جويانه را مي توان در غرب فاشيسم نمود پيدا کرد، حال انکه در شرق، به ويژه جوامع خاورميانه اي، تحت لواي بنيادگرايي اسلامي عينيت يافت.

شايد بهترين تفسير در مورد فاشيسم را مي توان در نوشته هاي هانا ارنت در قالب توتاليتاريسم دانست. بنا به عقيده ارنت، جنبش هاي توتاليتر، محصول توده اي شدن جامعه و ذره اي شدن فرد در عصر حاضر است. به نظر وي، توتاليتاریانيسم، واقع گريزي و اسطوره گرايي را بازتاب تنهايي توده ها مي داند که خود نتيجه تحولات تاريخي مهمي است. تحولاتي که به بي ريشگي، انزوا و گسيختگي توده هاي عظيم مردم انجاميده است. سلطه توتاليتري، در شرايط احساس تنهايي ممکن مي گردد و اين احساس در اين عصر بيش از هر زمان ديگري گسترش يافته است. اما انچه که ارنت بر ان تاکيد ويژه اي نموده، ذره اي شدن افراديست که به حاکميت توتاليتاریانيسم مي انجامد. فرد ذره اي شده، منزوي و تنها و البته بي ريشه، بدون داشتن جماعت و سرزمين، جذب نظرياتي مي شود که خود نيز به همان سان بي ريشه و بي جماعت هستند: راسيسم و نژادپرستي افراطي. فرد ذره اي شده ارنت به مثابه عنصر کوچک و البته اصلي ترين جزء تشکيل دهنده ايدئولوژي مخرب فاشيسم، به تنهايي روي مي اورد. درحقيقت ارنت به عامل اصلي پيوستن به اين گونه جنبش هاي توده اي را در تنهايي فرد مي بيند. وي انواع تنهايي را برمي شمرد: 1- تنهايي مثبت، به معناي با خود بودن که به تفکر مي انجامد 2- تنهايي به معني با ديگران نبودن که معلول ويراني حوزه سياسي و يا عمومي و يا زندگي دول اقتدارطلب هستند و 3- تنهايي به معناي با خود نبودن و با ديگري نبودن که اصلي ترين ويژگي انسان ذره اي است در جامعه توتاليتر (تام روا).

شرحي که در بالا ذکر شد، تعريف مختصري از فاشيسم و روند ذره اي شدن وشرحه شرحه شدن افراد در جامعه توتاليتر است. نکته اما اختلاف ظريف  مابين اين دو نحله ي ستيزه جو، فاشيسم و بنيادگرايي، است و ان اينکه در دنياي بنيادگرايي، برخلاف فاشيسم، فرد بنيادگرا از هويت پيشين و يا دست کم از داشتن ذهنيتي اولی برخوردار است. ذهنيتي که وجوه هويتي اصيل و قديمي را در فرد بيدار نگاه مي دارد. در اينجا بايد به هويت موجود در ميان روستاها و شهرهاي کوچک ايراني، قلب هاي تپنده و رو به اضمحلال سنت گرايي و البته منبع بالقوه خيل عظيم بنيادگرايان، اشاره نمود که از تنهايي فرد روستايي جلوگيري مي نمايد. اين هويت، سازنده و پي اصلي شخصيتي سنت گرايان است. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازشالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.

به جرات مي توان گفت که تنها دارايي اين دسته از مردم، هويتي است که از نظرگاه شخصي هر يک از افراد، مهم ترين عامل و مانع انان است از سقوط در ورطه ي فاسدی به نام مدرنيته!!. رجعت و بازگشت به مبدا اين قشر قدرتمند به اسلام را مي توان در تعصب انان به مثابه خط متمايز با ساير اقشار ديد. در حقيقت برخورداري از چنين هويتي است که فرد روستايي مهاجر به دنياي مدرن را به اليناسيون و يا تنهايي از نوع سوم ارنت، با خود نبودن و با ديگري نبودن، نمي کشاند.تنهایی که  پدید آورنده نیروی مهلک فاشیسم است .

سعي مي کنیم با بيان مثالي، مفاهيم ذهني و انتزاعي بحث موجود را عينيت بخشیم. براي تعيين اين ذهنيت، به قياس نقش روحانيت اسلامي ساکن در روستاها و در شهرها (جنوب شهرها) مي پردازیم. اگر با ديد موشکافانه به نقش علما در روستاها، يعني مراکز سنتي، در نگریم به تفاوت نقش ان ها با وضعيت علماي شهري پي مي بريم. علماي روستايي، نقش ريش سپيد و بزرگوارانه اي را برعهده دارند که مبتني بر رفع اختلاف در ميان روستائيان است. روحاني روستايي غالبا خود، کشاورز يا مالک زمين است و زندگي خود را بيش از انکه از راه تصدي مقام روحانيت تامين نمايد، برپايه شيوه معيشتي همچو اکثر مردم روستاست. البته اين بدان معنا نيست که روحاني روستايي با ساير اعضاي جامعه روستايي در يک شان باشند. با اين وجود تفاوت ظاهري انان ملموس و محسوس نيست. برخورد افراد روستايي با روحاني روستا نيز جالب است که وجه امر تقدس را می زداید. با نگاه کلي مي توان مقام روحانيت روستا را در حد شخص بزرگوار و ريش سپيد جامعه روستايي ديد که احترام به او اکثرا ناشي از خصايل شخصي خود اوست. برخلاف فضاي موجود در روستاها، تعامل اجتماعي برابر بين روحاني شهرنشين ايراني و جماعت اطراف وي به چشم نمي خورد. معاشرت روحاني با ديگران، ساده، متعصبانه و مبتني بر رابطه سلسه مراتبي و تقليد کورکورانه است. به گونه اي که بر گرد سخنان و اعمال روحاني محل، هاله اي از تقدس ايجاد مي شود و چهره معنوي روحاني را در پي رابطه مريد- مرادي پيروانش، الهي مي سازد. رابطه عمودي پيروان و روحاني جنوب شهري، در تمام شئون زندگي مريدان به چشم مي خورد، به گونه اي که نظر مراد انان، روحاني محل، محبتي است الهی و تخطي ناپذير.

اما نکته اي که در اينجا بايد متذکر شد، اين است که چنين روندي در تمام فضاي شهري و همه شهرهاي ايران رخ نمي دهد. در حقيقت، محل اصلي رخداد چنين پروسه احتمالي، مکان هاي جنوب شهري، شهرهاي بزرگ و صنعتي ايران، همانند تهران، اصفهان، تبريز، مشهد، شيراز ومعدود شهر ديگر است. علت اصلي اين محدوديت مکاني چيست؟ همان طور که در پيش نيز اشاره کرديم، مراد از شهر در فضاي اجتماعي ايران، مکاني است که برخوردار از نهادهاي عيني مدرنيته، همانند ادارده، مدرسه، دانشگاه و … و به عبارتي برخوردار از فرهنگ شهرنشيني باشد. انچه از ان به عنوان فرهنگ شهرنشيني ياد شد، تفکر و انديشه اي که بيش از انکه از ايستايي برخوردار باشد، در پي تغيير محيط و يا تکامل ان است. با اين تفصيل بالطبع محيط هاي شهري ايراني نبايست زياد قلمداد شود. اما دليل اصلي وجود محدوديت فراگير چنين پديده اي را بايد در ميزان گسترش مدرنيته در جامعه ايران دانست. پديده مذکور را مي توان در مناطقي يافت که فرايند گذار از سنت گرايي به مدرنيته کاملا، دستکم در ظاهر، شکل گرفته است. يعني در مکان هايي که فرهنگ غالب بر شهر ايراني، مبتني بر افکار مدرن است و غير ان، بيگانه اي است که خود را در دنياي مدرن (ولو ناقص) گرفتار مي بيند. بالطبع اين مکان ها را مي توان به مناطق جنوب شهري (جنوب اجتماعي و فرهنگي و نه جغرافيايي) شهرهاي بزرگ و صنعتي دانست.

با مهاجرت فرد سنت گراي روستايي به شهر، وي در مناطق فوق الذکر سکني گزيده و خود را براي انطباق با شرايط و معيارهايي که بر فضاي جامعه حکمفرمايي مي کند، اماده مي سازد. همه اين تازه واردان سنت گرا، نمي توانند خود را به اين شرايط وفق دهند ولو اين تطبيق کافي نباشد. چرا که مدرنتيه ايراني، به هيچ وجه ساخته و پرداخته اذهان ايراني نبوده که براساس سنت هاي حاکم بر دنياي سنت گرا تغيير کرده باشد. اين عدم اشنايي مدرنيته ايراني با دنياي سنت گراي ان، راه هرگونه انطباق را ولو در ميزاني اندک، محدود مي نمايد. بدين گونه اکثر اين افراد يا به اليناسيون دچار مي شوند و يا تفکر ستيزه جويانه اي را اختيار مي کنند، و اينجاست که هويت موجود در ضمير ايراني سنت گرانحله ي ستيزه گري بنيادگرايي را تعيين مي نمايد. ملموس ترين هويت اين افراد را مي توان در نگاه انان به یکی ازمهم ترین شالوده های فرهنگ ايراني ديد: اسلام.

 

 

منتشرشده در: on جولای 2, 2008 at 1:17 ب.ظ (۰) دیدگاه

اندر حکایت مسلمانی ما!!!

و “خواجه نصیر الدین ” دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
 
 در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
 
 ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر می شود , راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.
 
 من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از “غوتمه ( بودا ) “در خاورزمین تا “مانی ایرانی” در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
 
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان ” اما ” و ” اگر ” دارد .
در اسلام تو را می گویند :
 
دروغ نگو … اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن … اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن … اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن … اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
 
و این ” اماها ” مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان
منتشرشده در: on ژوئن 29, 2008 at 8:49 ق.ظ (۰) دیدگاه

بنیادگرایی ایرانی-بخش نخست

بنيادگرايي جهدي است براي احياي تفکرات و ارزش هاي مذهبي در دنياي مدرن و در برابر ايدئولوژي هاي مدرن. بنيادگرايي، طغياني است عليه مدرنيته و انچه که به عنوان ميراث مدرنيته شناخته مي شود. يکي از اصلي ترين وجوه بنيادگرايي، مطلق انديشي است که در مقابله با نسبي گرايي دنياي غرب به وجود امده است. تفکر ستيزه جويانه بنيادگرايي، هدف حمله خود را به دستاوردهاي دنياي مدرن متوجه نموده است: فردگرايي، عقل باوري، تکثرگرايي، انسان مداري، تساهل و تسامح و ازادي. در عوض از گرايش هاي رمانيک غيرعقلي، جمع گرايي، نخبه گرايي افراطي، اقتدارگرايي و تماميت خواهي(توتالیتریانیسم) حمايت کرده است. ترکيب مذهب و سياست و حصر فرهنگي از ديگر وجوه اين انديشه است. در تقسيم بندي نيروهاي اجتماعي دخيل در سياست، غالبا بنيادگرايي را در منتها اليه راست و به بياني ديگر، راست افراطي، مي انگارند. از اين نظرگاه، بنيادگرايي را مي توان انقلاب ستيزه جويانه راديکاليسم راست افراطي تلفيقي با مذهب دانست. وجه مشترک همه جنبش هاي بنيادگرا، خصومت با ارزش هاي مدرنيته و ميراث عصر روشنگري و هراس از وجوه فکري و بنيان برانداز (به زعم ستيزه جويان بنيادگرا) بوده است. همچنين مدينه فاضله بنيادگرايان، برخلاف جامعه مدني مدرن، برپايه اميزش سنت هاي ديني و خويشاوندي، گروهي و ديني و مشروعيت انجمن هاي فراگير، ائيني و عام گرا دانست. تقطيع خاص از سير تاريخ و تعبير ان برحسب نياز و احيانا تحريف ان، تبليغ گذشته ارماني شده (و نه ارماني) و قرائت دستچين شده و هدفدار از متون مذهبي، از ديگر اعمال بنيادگرايان مذهبي است. تشابه بنیادگرایی و مدرنیته را می توان در 3 نکته برجسته نمود. اول آن که هیچ نقدی را بر فناوری و علم جدید وارد نمی کند. دوم آن که هر دو کاملا به هنر اسلامی و تمدن اسلامی بی توجهی می کنند و دست آخر این که هر دو با جنبه معنوی، باطنی و درونی اسلام دشمنی می ورزند (سید حسین نصر) .

شايد مهم ترين خلط مبحث در اين زمينه را مي توان در تبيين بنيادگرايي به مثابه يکي از وجوه سنت گرايي دانست. ريشه اصلي اين تفکر اشتباه را مي توان در دوگانه پنداري تقابلي، تقابل مدرنيته و سنت گرايي، جست و جو نمود. چنين گفتماني، نيروي سومي را که هم خواهان سنت گرايي و هم خواهان پيشرفت و تجدد است را نمي تواند توضيح دهد. مع الاسف بسياري از متفکرين ايراني، در برخورد با پديده بنيادگرايي، کوشش وافري براي ايجاد روابط دترمينيستي و موجبيت علي را در تجزيه و تحليل اين پديده از خود نشان مي دهند. به بيان ديگر، سعي در کشف پديده ها به مثابه علت غايي و توضيح ساير پديدارها به مثابه معلول ان دست مي يازند. حتي گفتمان مارکيستي که بر تقابل کار و سرمايه تاکيد مي ورزد نيز نمي تواند ما را به سرمنزل مقصود رهنمون سازد. چه اين گفتمان با عنايت به وجود کارکردهاي وسايل توليد به مثابه زيربنا و تفسير ساير پديدارهاي اجتماعي، من جمله ايدئولوژي، فرهنگ، اخلاق، دولت، روابط اجتماعي و نهايتا مذهب، در تشريح دين و تعصب روزافزون ديني در ميان قشري خاص، ان هم در قالب گرايشات ستيزه جويانه را يکسره به ديد پديده کم اهميتي مي انگارد و يا مصنوعا روبنا را بر زيربنا مقدم مي شمارد و استثنايي براي اين پديده قائل مي شود. هر دو گفتمان مذکور، ذهنيت سياسي خود را در تقابل با عينيت موجود در ايران مي يابند. درواقع، تصوير چنين ساختي، با کنار گذاشتن روابط دترمينيتي مارکس و ايده هاي دواليستي تقابلي، واضح تر مي شود.

همان طور که ذکر نموديم، يکسان شمردن سنت گرايي و بنيادگرايي، از اشتباهات مسلم انديشمندان است که صدالبته به وفور مرتکب چنين خبطي شده اند و مي شوند. فرض نماييم که پديدار بنيادگرايي را مي توان برپايه گفتمان تقابلي مابين سنت گرايي و مدرنيته تحليل نمود. گفتماني که برپايه ان، هرانچه عقلي و پيشرو است به تجدد و انچه که به جهل و واپس گرايي دامن مي زند، به سنت گرايي منسوب مي شود. سؤالي که به ذهن خطور مي کند اين است که چگونه مي توان تعصب ديني بنيادگرايان را موصوف به صفت سنتي دانيم؟ چگونه مي توان گرايشي قوي و انکارناپذير به سمت عظمت طلبي که لازمه ان کسب تکنولوژي و صدالبته سازمان دهي مدرن است را توجيه نمود؟ چگونه اين ستيزه جويان سنتي!!! مجنون و ديوانه پيشرفت، ان هم از نوع نظامي، هستند؟ اگر بنيادگرايي را مي توانستيم به واسطه پديده هاي دنياي سنتي تفسير نماييم، چرا اين بنيادگرايان ايراني، گوشه عزلت را همراه با دادن نفريني به تجدد، اختيار ننموده اند؟ مگرنه اين است که سنت گرايان، چون به تجدد و دنياي پوياي ان مي رسند، گوشه اي را اختيار نموده و از هر انچه ميراث ان است دست مي شويند و يا در قالب احزاب و گرايشات محافظه کارانه، تا بدان جا که توانند، از مدرنيزاسيون جلوگيري مي کنند؟

گاه در نقد بنيادگرايي، ديده مي شود که انان را به صفت ارتجاع مورد حمله قرار ميدهند.ارتجاع صفتي است براي گروه ها، احزاب و حکومت هايي که مخالف هرگونه دگرگوني و در روابط و بنياد حاکم بر جامعه، در تمامي زمينه ها، اعم از اقتصاد، اجتماع، سياست و … . همچنين اين گونه گروه ها، خواستار ايستايي برخي از دگرگوني هاي بنيان برانداز از نفوذ انان و حفظ گذشته است. ارتجاع با هر گونه ستاندن قدرت و ثروت از دست طبقات مسلط و به بيان ديگر، تغيير در هر گونه وضعيت موجود بر جامعه، مخالفت مي نمايد. انديشه مقاومت در برابر تغيير و دگرگوني را مي توان در مرجع اصيل سنت گرايان تمامي نحله ها مشاهده نمود: افلاطون، تاکيد بر سکون و پرهيز و تقابل با هرگونه تغيير و قياس ان به مثابه شر اجتماعي را مي توان در نگاه مرتجعين هم رويت نمود. با عطف به چنين تعريفي، بنيادگرايي را نمي توان با ارتجاع همنهشت پنداشت. ارتجاع، به واقع سنت گرايي افراطي است. با اين وجود ميان مرتجعين و بنيادگرايي، نکته قابل تمايزي به چشم مي خورد. هرچند که برپايه تفکرات مرتجعين، گذشته نقش پررنگي در هر دو نحله فکري دارد. اما تفاوت اصلي انان را بايد در نوع نگاهشان به گذشته و برخورد با هرگونه تغيير (چه پيشرفت و چه پسرفت) در وضع موجود جامعه هستند. به بيان ديگر سير تاريخی پديدارهای حاليه را نمی توان از ذهن و عقيده مرتجعين (سنت گرايان افراطی) تفکيک نمود.ارزش سنت های بر امده از زمانه گاه چنان نقشی را درانديشه سنت گرايان ايفا می کند که نقش پررنگ مبادی بر امده از ان را به واسطه چاشنی مصلحت کمرنگ می سازند. به اعتقاد سنت گرایان ، ان گذشته فقط گذشته نیست، بلکه پایه و مایه هویت حقیقی بشر است. ان گذشته که در نظر ان ها اساسا به معنای یک مقطع تاریخی نیست و حتی از دایره تاریخ فراتر است ، حقیقتی پاینده است. اما بنيادگرايان طالب رجعت به مبدا گذشته، ان هم گذشته ارماني شده هستند. گذشته اي مشخص و منطبق با ديدگاه بنيادگرايان. بنيادگرايان معتقدند که نمونه يا اصل اين گذشته ارماني که در حکومت يا سيستم حکمراني خاصي تجلي يافته، پديده ذهني و انتزاعي نيست. ارمانشهر بنيادگرايان اسلامي، صرفا وهم و ريا نيست بلکه در دوره اي از تاريخ عينيت ان تحقق يافته است. دولت ارماني اينان، چيزي است همانند سردودمان اولين خاندان دولت ها، که دول امروزي از سلاله و صدالبته شکل منحط و روند زوال رفته ان نيا اصلي هستند(زوال عالم محسوس از مثل اوليه در تفکر افلاطون). اين دولت کامل را مي توان در اغاز تاريخ معنی دار بنيادگرايان اسلامي دانست. طليعه معني دار تاريخي اينان را مي توان در سال هاي اوليه ظهور اسلام جست: عصر پيامبر.

از نظرگاه بنيادگرايان اسلامي، حکومت پيامبر اسلام نمونه اعلا و ارماني جامعه اي بود که هم اکنون انها، بدان به مثابه يوتوپيا و مقصد نهايي خويش مي نگرند. جامعه اي که در ان همه برادر، ياور، برابر و به دور از هرگونه انحطاط و زوال در تمامي شئون و صدالبته شکست ناپذير است. جامعه اي که از ان به عنوان عصر ذهبي اسلام ياد مي شود.

منتشرشده در: